|
|
|
|
|
به برجی می مانم کهنه و وامانده از باد روزگار
هرروز که خروار ها از فرازم فرو می ریزد جان میگیرم و بر عمرم افزوده می شود اما هر سال که ریگی از پاهایم فرو می غلتد قرنها از عمرم کاسته می شود و اشکهای تو .... اشکهای تو ریگهای قلب من اند که فرو می ریزند عشق برای آنانی است که گستاخی مرگ ندارند و مرگ برای آنانی است که جنون عشق ندارند. و من ........
|
||
|
|
|
|
|
بیچاره تر از خویش کسی می جستم.
دستم بگرفتند و به دستم دادند . |
||