تبليغاتX
ورای نظم و نثر
می تونین تشریف بیارین ....
به برجی می مانم کهنه و وامانده از باد روزگار

هرروز که خروار ها از فرازم فرو می ریزد

جان میگیرم و بر عمرم افزوده می شود

اما هر سال که ریگی از پاهایم فرو می غلتد

قرنها از عمرم کاسته می شود

و اشکهای تو ....

اشکهای تو ریگهای قلب من اند که فرو می ریزند

عشق برای آنانی است که گستاخی مرگ ندارند

و مرگ برای آنانی است که جنون عشق ندارند.

و من ........

 

 

+ نوشته شده در  84/06/09ساعت   توسط علیم   | 

بیچاره تر از خویش کسی می جستم.

دستم بگرفتند و به دستم دادند .

+ نوشته شده در  84/06/09ساعت   توسط علیم   |