|
|
|
|
|
کاش قلبم درد پنهانی نداشت
چهره ام هرگز پریشانی نداشت کاش میشد راه سخت عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت |
||
|
|
|
|
|
کودکی آماده تولد بود قبل از تولدش پيش خدارفت وگفت : ای خدای مهربان! می گويندمن را به زمين می فرستيد . اما من خيلی کوچک هستم و بدون کمک چگونه ميتوانم برای زندگی به آنجا بروم خداوند به پاسخ ميدهد ـ ازميان اين همه فرشته يکی را برای تو گذاشته ام تا از تو نگهداری کند کودک کمی ناراحت بود گفت ـ اينجا من هيچکاری جز خنديدن و آوازخواندن ندارم و اينها برای شادی من کافی است. خداوند لبخندی زد و گفت ـ فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد ، تو عشق را احساس خواهی کرد و شادخواهی بود کودک ادامه داد ـ من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گويند ، وقتی که زبان آنهرا نمی دانم؟ خداوند او را نوازش کرد و گفت ـ فرشته تو زيباترين و شيرين ترين کلمه ها را در گوش تو زمزمه خواهد کرد وبا دقت وصبوری به توخواهد آموخت که چگونه صحبت کنی کودک با ناراحتی گفت ـ من ميخواهم از آنجا با تو صحبت کنم چه کنم خداوند گفت ـ فرشته ات دستهايت را کنار هم قرار خواهد داد و به توياد خواهد داد که چگونه دعا کنی . کودک گفت ـ خدا يا اگر من بايد همين حالا بروم ، پس نام فرشته ام را به من بگو خداوند شانه اورانوازش کرد و پاسخ داد نام فرشته ات مهم نيست اما تو ميتوانی اورا مادر صدا کنی......
سلطان قلبها مادر |
||
|
|
|
|
|
سلام به بروبچه های با حال و علیم عزیز
من شاعر نیستم ولی سعی دارم که بشم هر وقت شاعر شدم یه شعر توپ تو وبلاگ می نویسم . بای بای !!!! |
||