|
|
|
|
|
همه انسانها، همه آدمها؛ از سر عادتها يا كه نادانيها؛ در درون نفرت اين شبها؛ مرده و ميميرند، چه فراوان، چه زياد، خوبترها وقت به وقتي يك بار، بعضيها زود به زود، اكثراً در هر روز بارها ميميريم. گربهي همسايه از ازل مرده به دنيا آمد. لحظهها درك نشد، مَردِ روشنفكري مرد؛ او كه در لجهي گمراهي خود به همه ميخنديد. آنيكي با كارش گرچه انديشهي پيروزي كرد؛ دل او مرد، خيالش سخت است. سنبلي بالاشهر، از همان اول ميز شدنش مردهاي بيش نبود؛ چون كه او عفت و بيداري را ساعتي لمس نكرد. ديشب، خواب بودم يا بيدار؛ پسري را ديدم كه گل شبنم را لگدي كرد و به شهوت جان داد. ديگري ايامي زنده بود و قيوم؛ ثمري هيچ نداشت؛ چه كند بيچاره، كه غرورش كشتش. مَردكي را ديدم كه چگونه ميمرد؛ در صف نانوايي، حق كودك 10 سالهاي را ميدزديد. به بطالت نرويم همهاش معلوم است همگان ميدانند: "زندگی مسموم است" صد هزاران مردن، كه همه يك درس است، درس عبرت از براي تو و من. يك تلنگر بزنيم، شب كه تقصيري ندارد، از فراز يادهامان نرود: "مردن جز براي هيچكس دشوار نيست" «پس بيا زنده شويم» به حقيقت، نه به شعر، نه به لفظ، و ز سيرت تا به صورت يك صدا پاك شويم. به خود آييم؛ و دستان خدا را به نشان عهد و پيمان بفشاريم؛ و به عزت به جلالت قسمي خورده؛ «و هيچگاه نميريم.»
|
||
|
|
|
|
|
انديشيدن به اين كه ديگر نخواهم به تو بيانديشم باز هم انديشيدن به توست
پس بگذار نينديشم به اين كه نخواهم به تو بينديشم ... ! |
||
|
|
|
|
|
نرسیده به خدا جرم مرا جار زدند دو درخت ان طرف باغ مرا دار زدند دو درخت ان طرف سایه دلتنگی من گریه می کرد کسی در حرم سنگی من مثنوی گرچه که یک آینه درکم نکنی از تو می خواهم یک روزنه ترکم نکنی دل من تنگ تر از تنگ نگاه من و توست عشق سزمایه تفسیر گناه من و توست دلم از خویش فراری ست ، قفس بفرستید دوستان پنجره باز است ، نفس بفرستید کوچه در سیطره سایهء تبریزی هاست روی قندیل دلم پچ پچِ پاییزی هاست مردم گم شده در خویش تکانی بخورید از سر سفره ایمان زده نانی بخورید دو سه روزی ست که ایمان مرا دزدیدند سفره بازست ولی نان مرا دزدیدند جرمم این بود که هی تکیه به باران دادم بی سبب نیست که از چشم خودم افتادم دو سه خورشید به دوش همه تان پنجره بود در نگاه همه تان چند دهن حنجره بود خودم از پنجره دیدم که مرا می بردند خوره ها چنگ زنان ، روح مرا می خوردند شانه شعر فرو ریخت ، سقوطی رخ داد باز ابلیس سخن گفت ، هبوطی رخ داد شاخه ای نور به دستم بده تا سیر شوم پُر نمانده است که من نیز زمینگیر شوم من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود بنویسید صدا بود ولی نرم نبود بنویسید که باران به خیابان برخورد بنویسید که مردی به زمستان برخورد خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود بنویسید که با ماه ،کبوتر می چید از لب زاغچه ها بوسهء باور می چید بنویسید که با چلچله ها الفت داشت اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت دلش از زمزمهء نور عطش می بارید ریشه در ماه ، ولی روی زمین می جوشید بنویسید زبان داشت ولی لال نشد بنویسید که پوسید ولی کال نشد مثنوی باز تو و درد دل خونی من وقتی از چارجهت پنجه پاییز افتاد |
||
|
|
|
|
|
سلاخی زار می گریست به قناری کوچکی دلباخته بود |
||