تبليغاتX
ورای نظم و نثر
می تونین تشریف بیارین ....

تا

عاقلان

 راهی برای خندیدن پیدا کنند

دیوانگان

 هزار بار خندیده اند

+ نوشته شده در  85/11/29ساعت   توسط علیم   | 

 

من چهره‌ها را می‌شناسم، زیرا از ورای پرده‌ای که چشمانم می‌بافند، نگاه می‌کنم، و واقعیت پشت آن‌را می‌بینم.

هفت بار روح خویش را تحقیر کردم:

نخستین بار هنگامی بود که برای رسیدن به بلندمرتبگی، خود را فروتن نشان می‌داد.
دومین بار آن هنگام که در مقابل فلجها می‌لنگید.
سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش بین آسان و سخت، آسان را برگزید.
چهارمین بار وقتی که مرتکب گناهی شد و به خویشتن تسلی داد که دیگران هم گناه می‌کنند.
پنجمین بار آنگاه که به علت ضعف و ناتوانی از کاری سر باز زدو صبر را حمل بر قدرت و توانایی‌اش دانست.
ششمین باز زمانی که چهره‌ای زشت را تحقیر کرد در حالی که نمی‌دانست آن چهره یکی از نقابهای خویش است.
و هفتمین بار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشود و انگاشت که فضیلت است.

شاید کسی را که با او خندیده‌ای فراموش کنی، اما هرگز کسی را که با او گریسته‌ای از یاد نخواهی برد.

همچون شما زنده‌ام و در کنار شما ایستاده‌ام,چشمان خود را ببندید و اطراف را بنگرید، مرا در برابر خود خواهید دید.

 

+ نوشته شده در  85/11/24ساعت   توسط علیم   | 

در یکدیگر گریسته بودیم

در یکدیگر تمام لحظه های بی اعتبار وحدت را

دیوانه وار

زیسته بودیم

+ نوشته شده در  85/11/06ساعت   توسط علیم   | 

جایی را برای گناه انتخاب کنیم که خدا نباشد

+ نوشته شده در  85/11/06ساعت   توسط علیم   | 

ای آفتاب به شب مبتلا خداحافظ

غریب واژه ی دید آشنا خداحافظ

تو ابتدای خوش ماجرای من بودی

ای انتهای بد ماجرا خداحافظ

گرچه سرشتند سرنوشت مرا با تو

برای همیشه تو را خداحافظ

میان ماندن و رفتن درنگ می کشدم

بگو سلام بگویم و یا خداحافظ

+ نوشته شده در  85/11/06ساعت   توسط علیم   |