تبليغاتX
ورای نظم و نثر
می تونین تشریف بیارین ....
 

مردی در حال نماز خواندن بود و مجنون در حال گذر از آنجا ......

 

مجنون نا خود آگاه از روی سجاده ی آن مرد رد شد . آن مرد فریاد

 

کشید :  مردک بین من و خدایم فاصله انداختی ...........

 

مجنون گفت : من که عاشق لیلی ام  ، تو را ندیدم  ، ولی تو که عاشق

 

 خدای لیلی هستی چگونه مرا دیده ایی .............؟؟؟؟

+ نوشته شده در  86/10/20ساعت   توسط علیم   |